تبليغاتX
روایت فتح دهه شصتی ها
تو تموم فرماندهی هات....بیسیمچی قابلی بودی

 ؤ بیسیم نوشت حاجی (۶۲)

ما که نفهمیدیم کجایید...

هرجا هستید ایشالله بترکید و شهید شید...

برید قاطی باقالیا...

بعد مارو شفاعت کنید...این همه خوابیدم به قول مادر از خواب پاشو یکم استراحت کن...زیاد خوابیدی خسته شدی... 


سلام...

پاشید یه دو رکعت نماز بزنید واسه امروز شارژ روحی شید ...

بسم الله....


الحمدالله زنده اید....

ما فکر کردیم مستجاب الدعوه بودیم....

دیشب دعا کردیم الان داخل باقالیها شدین.....

گفتم ما از این شانس ها نداریم....


اومدم یه کوچولو آمپول بزنم ...

میتونید امروز بعد از ظهر مرخصی بگیرید؟...


من میخوام امروز هم ببینمتون ..

هم بریم گلزار ...

چون کلی خرج آمپول امروز شد که بتونم سرپا شم....

میتونید؟....توکل کنید....منتظر جوابتونم...


سید سید حاجی.....

سید جان اعلام موقعیت میفرمایید......

 


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 17:59 |  
معلوم شد مستجاب الدعوه نبودی...حاجی!!!

 ؤدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲)............جمعه 21 خرداد 1389 ساعت: 19:2

"هرچند که ترک کردن و دل کندن از معشوق سخته و دردآوره ولی اگه برای رضای خدا باشه تحملش هم الا جمیلا میشه...
اهلا من عسل میشه...
وقتی میبینم میخوای باهام پا به پا بیای و این همه زجر و تنهایی رو تحمل کنی سخته برام...
اگه عاشقت رو دوست داشته باشی نباید بذاری زجر بکشه...
دوستت دارم...
ولی رضای خدا بالاتر از همه اینهاست...
نمیدونم در بارم چی فکر میکنی ولی من تو رو از همه جدا میدونم...
دعات میکنم... دعا میکنم که شهادت نصیبت بشه...
تو این جامعه که سرتو بالا بگیری واست گناه مینویسن دعا میکنم زنده باشی و در رکاب آقا شهید بشی...
خیلی شیرینه شهادت تو رکاب آقا...
خود آقا کنارته...
قشنگ نیست...
یاد محمد می افتم که قبل از ما تو سیستان شهید شد و راهنمای اصلی من بود تو این راه...
محمد که قبل از شهادتش طریقه و زمان و مکان شهادتش رو تعیین کرده بود...
اینجاست که میگن من کان لله کان الله له...
یه بار داشت تو میدون پروین برام صحبت میکرد از شهادت...
خیلی قشنگ گفت: اگه طالبی واصلی...
هنوزم زنگ حرفاش تو گوشمه...
طالبی واصلی...
اگه الان رفتی که رفتی اگه هم نرفتی دو حالت داره یا تو رکاب آقا شهید میشی یا چپ میکنی... دعا کن الان بری و الا معلوم نیست جزء کدوم دسته باشی. اگه موندی به امید شهادتن تو رکاب آقا ولی دنیا بازیت داد و چپ کردی چی...
دعا کن الان برم...
التماست میکنم مومن خدا...
به خدا دنیا داره دنیاییم میکنه...
به خدا کم آوردم...
به خدا بریدم...
به خدا دلم برا رفیقام تنگ شده...
به خدا...
ولی بازم ...
خیلی زود قضاوت کردی مومن خدا...
نشناختیم و رفتم ولی تو رو جان خانم زهرا(س)...
دعام کن..."


زناگفته های  حاج خانم (۶۴): میدونی من چقدر به این قسم حساسم مومن!!!!.... بازم به زبونش میاری؟!!! .....نگفتی چی به سرم میاد دوباره؟!!!.....مگه یه بار همه چیزمو پای این قسم ندادم؟؟

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): رفتن....دست من و تو نبود....که مثل باقی خودخواهیامون....اونجور که می خوایم ...رقمش بزنیم!!!....اینجای کار دیگه ...اونه که میاد وسطو....سکوتشو میشکنه!!!!.....به اون دیگه میتونی بگی زود قضاوت نکنه دربارت؟!!!

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): من که اجازه تو دادم....یادت رفته؟!!!... چندبار گم وگور شدن....بی محلی کردن...قاطی کردن....خفه شدن....دندون رو جیگر گذاشتن...رفتن!!!...دست بردار نبودی حاجی....اونقدر با روانم بازی کردی....تا همه چیز نشدنی شد....دیگه!!!


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 9:6 |  
وقت قضاوت نرسیده ...آیا؟!!!

ؤدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲).............جمعه 21 خرداد1389 ساعت: 19:1

"با مادر هم صحبت میکنم ولی باید با مشاورم مشورت کنم...
مگه نگفتم که اون هیچ وقت بدمشاوره نمیده...
بازم زود قضاوت کردی مومن خدا.
دعا کن خدا زودتر ازم راضی بشه و برم. میترسم کم بیارم و بنده ای نباشم واسش که بتونم عبد بودنم رو ثابت کنم.
اللهم ان حال بینی و بینه الموت...
یادمه قبل از رفتنم به سیستان این جمله رو نوشتم و گذاشتم تو جیبم...
ای دل صحرای بلا  به وسعت تاریخ است و تا ما را به بلایی کربلایی نیازمایند رها نمیکنند...
شهید سید مرتضی آوینی
همون کاغذی که الان خونیه...
بلا ندیدم هنوزم...
بلایی کربلایی...
همون بلایی که خانوم زینب(س) فرمودند ما رایت الا جمیلا...
هر چی دیدم زیبایی بود و چیزی جز زیبایی ندیدم...
سر بالا نیزه. قتلگاه. شام. کوفه و...
میترسم از اینکه معشوقم نتونه خون سرفه کردن منو زیبا ببینه...
میترسم از اینکه موقعی که تاول های سینه ام رو میبینه نتونه لمسشون کنه...
میترسم که جلو خانوم زینب کم بیاره...
خیلی چیزا دلی هست...
همون معامله ای که ازش برام گفتی و بهت غبطه خوردم...
دل...
دل...
دل...
میگید مگه آدم با یه بار دیدن عاشق میشه...
گفتم که ندیدمت..."


 زناگفته های  حاج خانم (۶۴): اونروزا تو دنبال عشق بودی و .....امروز من دنبال تموم سهمم!!!....تو گذشتی و..... من نمی تونم بگذرم !!!... بازم یه دندگی کردی حاجی....

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): میگم ....تو به چشمای من ایمان نداشتی؟!!!....که زیبایی هارو زیبا می بینه...نگرانی نداشت!!!!....نگران چیز دیگه ای بودی .....

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): تو تمام دل دل کردنات....گذشتم از خودم مومن!!!...نوبت ما که شد....کسی مارو دیگه ندید!!!...نترسیدی جلو خانم زینب؟!!

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): تو بلا نمیبینی...هرگز!!!....دل ما رو کشیدی به صحرای بلا و ....آزمودی و ....رها کردی!!!...حالا من ...با یه کارنامه درخشان....هنوز دارم بلا میبینم!!!


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 9:3 |  
باید همه چی رو ثابت میکردی...بازم قیاس مع الفارق!!!

ؤدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲).......جمعه 21 خرداد1389 ساعت: 19:0

"ولش کن. نمیخوام این دفعه هم با خدا معامله کنه و خدا بازم امتحانش کنه و بهش بگه هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش...
خدا جون بسشه...
اون خیلی از من داغونتره خدا جون...
خودخواهیه که آدم عاشق کسی باشه و بخواد معشوقش زجر بکشه.
من عاشقت هستم. چون تو رو از دنیام نخواستم که الانم دنیایی باهات رفتار کنم...
حتی ندیده بودمت...
عاشقی که معشوقش رو ندیده. تو امام حسین (ع) رو دیدی که عاشقش شدی...
تو دلی عاشق آقایی...
این عشق دنیاییه...
رنگ عشق منم مال اینجا نیست...
ولی همیطوری که گفتم باید پارو دلم بذارم.
درسته عمر شناختت زیاد نیود ولی من باهات زندگی کردم. شاید اونجایی که گریه میکردی ندیدی که با گریه هات گریه کردم. وقتی میخندیدی من باهات گریه میکردم چون میدونستم که خنده هات هم واسه شاد کردن دل دیگرانه ولی من تو دلت بود...
اون موقعی که به حرفای دیگران گوش کردی و همونا تنهات گذاشتن و نموندن. خودت میدونی اونجا هم گریه کردم...
بازم نشناختیم..."


زناگفته های  حاج خانم (۶۴): بنده اگه یه روزش بدون معامله بگذره....خسران دیده اس!!!...تو میذاشتی من پای  معامله ای برم که می دونستم از پسش بر خواهم اومد...حاجی!!! ...من اندازه ی این بزم نبودم.....دیدی بسم نبود!!!!

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): خودخواهی ...حاجی!!!!... خودخواه....

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): فرق تو چی شد... با اونایی که به حرفاشون گوش کردمو  ... تنهام گذاشتن و ....نموندن؟؟!!!!

و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون فرحين بما آتيهم الله من فضله


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در شنبه دهم اردیبهشت 1390 و ساعت 14:22 |  
جنگ....ترسوندن نداره!!!

ؤدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲).......جمعه 21 خرداد1389 ساعت: 18:59

"اینا رو میخواستی بهت بگم...
میخواستم بهت بگم اونی که دنبالش بودم روپیدا کرده بودم. بدون اینکه ببینمش و بشناسمش. اصرار من از دیدن شما دنیایی نبود.من شما رو از خودتون نخواسته بودم که...
تو مشهد که رفته بودم میدیدمتون...
موقعی هم که دیدمتون جا نخوردم چون انگار خیلی وقته که باهاتون درد دل میکردم...
ولی وقتی دیدم که از شکستت اونطوری صحبت کردی دلم نیومد بگم کسی که پیدا کردم همراهش معلوم نیست چند وقت بتونه کنارش باشه...
وقتی میبینم یه زندگی دیگه رو میخواد شروع کنه و با امید به چند ماه آینده چطوری میخواد زندگی کنه.بازم شکست و نبودن همراهش کنارش بازم پا میزارم رو دلم...
وقتی میبینم یکی مثل مامان میخواد تو این جامعه تک و تنها زندگی کنه و بازم پا میزارم رو دلم...
وقتی میبینم اگه بیاد باید یه پاش تو بیمارستان باشه و یه پاش تو دکتر و کنار من و نتونه به درس و هدفی که براش این همه درس خونده اونم تو بهترین مدرسه بازم پا رو دلم میزارم...
وقتی میبینم که شبها باید بالا سرم باشه و سرفه هام رو تحمل کنه بازم پا رو دلم میزارم...
وقتی میبینم راحتی اش تو زندگی همش 8-10 روز تو ماهه اونم وقتی که 500هزار تومن یه آمپول میزنم و میتونم سرپا وایسم بازم پا رو دلم میزارم...
وقتی میبینم بعد از اون شکست بد بازم میخواد..."


زناگفته های  حاج خانم (۶۴): از تو ....فقط اصرار دیدارت .....دنیایی نبود!!!.....قضاوتات...دو دوتا چهارتا کردنات....آیه یاس خوندنات....کم دیدنات...بچه گونه رفتار کردنات....کم ابهتت می کنه حاجی!!!

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): خیلی ترسوندی ما رو حاجی....دست نگه دار!!!...انگار خیلی چیزارو دیدی ....اما هنوز ندیدی...انگار یکی.... این کسی رو که میگی ...برا همین بلاگردونی ها دست پرورده کرده!!!....عین عین همین قصه هایی رو که تو بافتی...ثابت نکردم بهت؟!!!....هان؟!!...نشنیده امضا نکردم تا آخرش مردونه وایسادنامو؟؟... کم نیاوردنامو؟؟...دیگه چیرو بهونه کردی و .....به زبون نیاورده...حکم بی لیاقتی دادی به این دل شکسته؟!!!

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): تموم بودنت رو هم اگه دروغ بدونی....وجود من....برا  دیدن و داشتنت ....تو حریم امام رضا....عهدی ازلی داشته!!!.....حالا که تو رو از اون حریم گرفتم... من طالب عهد شکنی ام و ....تو خواستی این عهد ابدی باشه!!!!.....

اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذی فَضَّلَنا عَلی کَثیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنین؛


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در شنبه دهم اردیبهشت 1390 و ساعت 14:20 |  
من و تو و شهیدی .....که تنها شاهدم بود...

ؤدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲)...جمعه 21 خرداد1389 ساعت: 18:59

"بسم رب الشهدا
سلام
این حرفا چیه میزنی...
خیلی سعی کردم با خودم کنار بیام و این جمله رو راحت بهت بگم.اون روز هم سرمزار دوستم نرفتیم یعنی اگه حواست بود من رفتم و تو موندی فقط بهش گفتم داداشی اینه...
داداشت هم پرید...
خواستم اگه بردمت قطعی شده ببرمت...
اگه دیدی دست دست کردم میخواستم با دکترم آخرین مشورت رو بکنم و بهت بگم.الان تونستم باهاش نیم ساعت تلفنی صحبت کنم اونم به مادر جان گفتم تنهام بذارن با یکی از بچه ها میخوام خصوصی صحبت کنم. به دکتر گفتم از اینکه میخوام ازدواج کنم و... هرچند قبلا هم گفته بود که نباید ولی دلم راضی نمیشد.الان خیلی باهاش رک صحبت کردم. گفتم و گفت که نمیتونی...
دلیلش هم بیماری بود...
ولی دل آدم...
تو صحبتهاش معلوم بود که دیگه معلوم نیست تا چند وقت دیگه...
معلوم نیست تا کی اینور باشم.25% داخلی بدنم از بین رفته.ریه که ندارم.کبد و طحالم هم جواب نمیده.معده و رودم هم عفونت داره..."


زناگفته های  حاج خانم (۶۴): بالاخره به هوای داداشت....منو دیدی حاجی!!!....

برام روضه خوندی تو تموم قطعه ۴۴.....وقتی دیدی بهونه پیدا نکردم برا اشکایی که امونم نمی داد و ... داشت بی آبروم می کرد.....

غباروبی کردی از خستگی های دلم....وقتی خواستم بذاری من بشورم سنگ مزار شهید رو ...آب بیارم به جای دستای خسته ات...

فاتحه خوندی برا مهجوری و بی سامونی که ....تو مقصرش بودی ....

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): اونجا کشیدم ...حال و هوای مرخصی اومدن های یه مرد جنگی رو....به دیدار جامونده اش....و محال  شدن برگشت دوباره اش رو ...برا اونی که جا میمونه!!!!

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): شاید دلت برا بی شفاعتی دستام سوخت ....که تو اولی ترین احساست....انگشتر یادگاری بابارو...که تو دست هیچکی بعد اون... جز تو دیده نشده بود... سپردی به دستای بی وصله ی من....و نترسیدی از شلوغ بازی های مامان!!!... اون شد... تموم وصله ی من به ....نسلی که نسبتی خویشی باهاش نداشتم و ....نشونی برا تویی که ....می خواستی احساست ...رسوای عالمم کنه

رَبَّنا لاتُؤاخِذْنا اِنْ نَسینا اَوْ اَخْطأنا رَبَّنا وَلاتَحْمِلْ عَلَینا اِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در شنبه دهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:14 |  
رفتنت جز ویرونی چی داشت؟!!!

ؤدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲).....شنبه 15 خرداد1389 ساعت: 21:39

"سلام
شدم براتون دردسر...
هروقت خواستید برید اطلاع میدید...
میخوام دست خالی نرید...
نمیدونم چرا نخواستید زنگ بزنید شاید خس خس سینه ام شمارو اذیت کنه و سرفه هام نذاره حرف بزنم ولی دوست داشتم اون مطلبم رو بهش با همین زبون میگفتید...
خیلی ها دیگه از سرفه های من استراحتشون به هم ریخته...
شما دعا کنید که آروم بگیره...
چرا باید بمونم...
موندنم جز آزار چیز دیگه ای نداره...
دعا کنید برم...
بریدم...
سخته ولی...
خدا خودش...
خدا میشنوی صدامو..."


زناگفته های  حاج خانم (۶۴): حالا فهمیدی چرا تموم اون روزا صدایی ازم نشنیدی؟.... انگار اصلا نبودم ....چقدر با خودم کلنجار رفتم حاجی.... که کم نیارم و خودم رو نبازم.....نذاشتی حاجی!!!.... مثل همیشه تموم رشته هامو پنبه کردی....

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): بالاخره طلسمو شکوندم.....با تموم سرفه هات کم نمی آوردی و ....حرف پشت حرف...چرا من حرفی نداشتم؟!!...تا کمکی بشه به  سینه خسته ات؟!!!

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): حالا از اون روز ...که ناپرهیزی کردم....هی دلتنگ سرفه هات میشم .... و راضی به درد کشیدن هات....بی انصاف!!!! من به این سکوت عادت نداشتم....

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): خدا!!! تو میشنوی صدامو..."

رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذابَ اِنّا مُؤمِنُونَ


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در شنبه دهم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:44 |  
الان میگم: عجب پررویی حاجی!!!

ؤدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲)........شنبه 15 خرداد1389 ساعت: 12:18

"همش باعث رنجش مردم از دست خودمم...
میخواهید ولش کنید...
سخته تو این گرما و شرایط
...
آخه یکی نیست بگه پسر مگه مردم به تو بدهکارن که بهشون دستور میدی...
قاطی کردم به خدا
توقعات بیجا از همه کس...
الان دارید میگید عجب بچه پرویی...
راستی برای اینکه وبتون رو این بندگان خدا نبینن آدرس نذارید ...
یه خانم و آقا هستن که چند وقت یهخ بار میان سرمیزنن...
آن آخرین پست رو هم اون خانم گذاشتن..."


ؤناگفته های حاج خانم(۶۴) :منو از گرما ترسوندی حاجی؟!!!....ندیده بودی این صورت.... تو این بیابونا....برا تفحصت آفتاب سوخته شده؟!! 

ؤناگفته های  حاج خانم(۶۴) :من بدهی هامو صاف کردم.....حالا فقط تو بدهکاری.....میدونی که من بگذر نیستم از طلبم!!!!!

رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا وَاِنْ لَمْ تَغْفِرْلَنا وَتَََرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرین؛


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در شنبه دهم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:2 |  
آدرس....پایین پای شهید پلارک

ؤدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲).....شنبه 15 خرداد1389 ساعت: 12:13

"خیلی دلم میخواد برم گلزار...
تورو خدا بگید کی میخواهید برید...
قطعه 26هست...
حقیقتا چون رو سنگش ننوشته شماره و ردیف رو نمیدونم...
همینطوری باهاش دوست شدم...
یجورایی هوو بابامه...
موقعی که بابا جوابمو نمیده به اون شکایتشو میکنم...
دلم خیلی گرفته...
پوسیدم تو این چهاردیواری...
روم نمیشه به بچه هها هم بگم بیان ببرندم بیرون...
همشون گرفتارن و خیلی هم تو این چند وقته وقتشونو برا من گذاشتن...
شرمنده همشونم...
از سمت شهید پلارک به سمت شهید آوینی یعنی شمال شرقی شهید پلارک نرسیده به خیابون مابین قطعات 28 و 26 میشه...
نمیدونم چجوری بگم...
امروز میرید...
اگه تماس براتون مسئله داره یا مشکله من راضی نیستم تو دردسر بیوفتید...
اینجوری عذابش برام بیشتره...
شرمنده همش باعث..."


زناگفته های  حاج خانم (۶۴): امروز دارم میرم پیش هوویه بابا....اما با یه آدرس درست حسابی.....نه با ردی که می خواستی گمش کنی.....ببینم هنوزم بازار معاملاتش داغه ....یا قید اون رو هم زدی؟!!!

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): حاجی... راضی نبودی تو دردسر بیفتم؟!!!....قبول!!!!.....چی راضیت کرد؟!!....

 

رَبِّ اَدْخِلْنی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَاَخْرِجْنی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصیراً


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 14:16 |  
دیگه بابا رو خواب نمیبینی؟!!!

زدست نوشت وبلاگی حاجی (۶۲):....شنبه 15 خرداد1389 ساعت: 11:59

"خوابی که دیدم خیلی برام تازگی داشت...
بابا بودن و چندتا از دوستاشون...
نشسته بودن کنار یه چشمه آب و داشتن با هم میخندیدند...
من از روی یه تپه رفتم سمتشون
رسیدم بهشون یکی از دوستاش بهم یه کاسه آب داد گفت بخور تشنته...
بعدشم بابا یه چادر سفید سفید که چشمو میزد داد بهم گفت اینو خودم شستم تمیز نگهش دار...

بعدش بلند شدن رفتن منم میخواستم برم که بابا گفت بشین منتظر باش بچه ها که بیان تشنه اند باید با این کاسه بهشون آب بدی ما دیرمون شده باید بریم راهمون طولانیه...
یک لحظه دیدم که رفتن و دیگه ندیدمشون...
همون حالت بودم که مامان بیدارم کرد که داروهام رو بخورم..."


 زناگفته های  حاج خانم (۶۴): هرجور بود اون شب...خودمو رسوندم به بابا و دوستاش....تو به پاشون نرسیده بودی...اما من رسیدم...اوفتادم به پاش که دیگه به خوابت نیاد و....هواییت نکنه....گفتم اونجاکه همه چیز روبه راهه...دلش برا من و  داغونیه اینجا بسوزه....اونم از  اون خنده های مردونه اش کرد و راضی شد و رفت....

زناگفته های  حاج خانم (۶۴): تو پای قول بابا وایسادی؟!!!.... یا حتی برا دلت....بابارو هم فراموش کردی؟!!!

إنا عرضنا الأمانة علي السموات و الأرض و الجبال فأبين أن يحملنها و أشفقن منها فحملها الانسان انه كان ظلوما جهولا


|لینک ثابت| به نقل از : راوی فتوحات در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:52 |